داستان علی اصغر و قصاب سر کوچه …

داستان علی اصغر و قصاب سرکوچه …

علی اصغر میخواست در شغل فروش بیمه عمر موفق شود. و این را خوب در دلش می دانست که برای وقوع موفقیت سریع در کاری که میکند(فروش بیمه) هیچ چاره ای ندارد جز رد کردن درخواست هایی که خانواده ی ساده و ابتدایی اش از او داشتند. درخواست هایی بی معنی برای هدف ها و رویا های علی اصغر، برای نمونه: علی اصغر برو نون سنگک گرم بگیر، اگر شلوغ بود بربری بگیر! یا مثل این یکی(عجیب تر و الکی تر از قبلی): علی اصغر برو ماشین رو بشور!(در حالی که اصلا قرار نبود کسی از اهل منزل با اون ماشین بدبخت جایی تشریف ببرند!)…

قادر قصاب هیکل درشت و سبیل کلفت کم موی سرکوچه شان بود، آدم پرحرفی بود که نوع صحبت هایی که میکرد و قصه های زیاد و خاطراتی که برای مشتری هایش تعریف میکرد این ضعف نازیبای پرحرفی را پوشانده بود و در چشم اهل محل قادر یک مرد تپل خوش قلب بود که همیشه نگاهش به نقطه فرود ساطورشه و برای هر شخص که وارد مغازه میشه یک قصه ی خاص از قصه‌دونش در میاره و در میان پاشش قطعات گوشت و استخوان به اطراف، دم از صحبت نمیکشه. نه خیلی آهسته صحبت میکنه، نه خیلی تند تند، نه گرون تر از بقیه میفروشه نه گوشتش خاصه، نه از قهرمان بازی آبرویی برای خودش جمع کرده نه دنبال حاشیه است، نه درس زیادی خونده نه بیسواده، نه خیلی بی نظم و کثیفه نه اتوکشیده و خوشبو… یه مرد کچل چاق که ساطور میزنه، وزن میکنه، پول میگیره و در حین هر ۳ مرحله مدام دم میزنه.

یک شب که به خاطر هیجان زیاد فوتبال تا ساعت ۴ خوابش نبرده بود، شروع کرد به گشت زدن بی هدف توی فضای نامرد اینستاگرام و تا ۶ صبح خودش و باتری موبایلش رو دشارژِ دشارژ کرد. گرسنگی امان نمیداد. ظرف شیشه ای بزرگ الویه که محتویاتش از سطح ظرف بالاتر هم اومده بود و در حال لبریز شدن بود رو از یخچال بیرون کشید. بدون ۳ تا بسته لواش(هر بسته=  ۱۰ عدد لواش بیات ولی بدون سوراخ!) لذتی نداره الویه. هر لقمه که از زیر سبیل های مبارک رد میشد، یک لواش از ذخیره نان خانه کم میشد. لذتی وصف ناشدنی در جویدن با دهان پر. حس ناب خنکی الویه و نان بودن نان! فرصت برای ۳۰ بار قورت دادن(۳۰لواش) دست داده بود. قادر حالا سیر شده بود. معده اش کارمند پرتلاشی بود اون دوران، که باعث میشه قادر مسیر راهروی منزلش به سمت درب همیشه نیمه باز مستراح رو پی بگیره… خسته از بیخوابی، سیر سیر، دستشویی ولی خالی! شکر باری تعالی که اگر کسی دیگر داخل بود و بالاجبار باید پشت درب صبر میکرد چه دردی بود! دست ها را خشک میکند، لامپ و هواکش خسته تر از معده اش را خاموش میکند و روانه ی تخت شده، حس سبکی و خلاصی! ساعت ۷ صبح است…
باید سر کارش برود و گاو و گوسفند جر بدهد برای شکم مردم. ولی قادر بیش از اینکه بخواهد منطقی فکری از سر بگذراند خسته و مشتاق فضای گرم بین تشک و پتوست. گور بابای گاو و مردم محل!…

علی اصغر هنوز باید فکری خوب و سریع البازده برای شغلش بکند! استقلال در گرو داشتن یک منبع درآمد درست و حسابی‌طور از کارِ پر رقابتش است. پدر صدا میزند: علی اصغر برو یک کیلو گوشت گوسفند بگیر شب مهمون داریم… باز هم، ای لعنتی، باز هم،… آه، خدا، اصغر در پاسخ به پدر: باشه پول بده برم. درب حیاط را محکم میکشد تا با صدای زیاد به هم بکوبد و نارضایتی تلمبار شده اش را نشان بدهد، ولی در لحظه آخر درب را نگه میدارد، آرام درب را چفت میکند و به آن پشت کرده و راه می افتد… امروز به جای کفش همیشگی اش، دمپایی پوشیده. بسته؟! چرا هنوز قصابی باز نکرده؟! مگر ۱۰ صبح نیست!؟

(پایان فصل ۱)

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اسکرول به بالا